بی شک
انجماد می آید
تو را و مرا...
آفتاب می افتد از بالا
تاریکی
زاده می شود
درسربرگ شاخه ها
در رگ های منجمدشده آدم ها
در اعماق قلب ام...
منجمد می شوم
در همان لحظه ای که خنده ات
آزادانه پرواز می کند
و از بالای سرم
به آینده ات می نگرد
به معشوقه هایی که خواهی داشت
دخترکان جوان
زنان بیوه...
می شکنم
در تن فرسوده و لاغری
که چند هزار سال
پیرتر از لبخند توست
و هزاران هزارسال
دورتر از
قهوه ای چشم هایت...
زل می زنم
به آکواریوم ماهی ها
از هزار و یک رنگ
که تقلا می کنند
و چشم های تو
به دنبال آن ها روان است
روان است
روان است
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|
