فراتر از این
نمی توانم باشم
با پاهایی برهنه
با دست هایی خالی
درجهانی تاریک
در جهانی سرد
در جهان غروب های بی انتها
سپیده دم های بی طلوع
فراتر از این نمی توانم…
نه پل های عابر پیاده
نه جاده ها
نه باریکه راهها
هیچ کدام
به رسیدن نمی انجامد
همه دور باطلی است
که مرا
دور سرم
می چرخاند
دور این همه درخت
که بیهوده روئیده اند
این همه خانه
که ویران ازسعادتند
این همه ابر
که بی باران بی باران
تا سرانجام خود
سراسیمه اند
نمی دانم!
روزها کوتاه شده اند
یا عمرها
نمی دانم
دست های تو خالی اند
یا چشم های من!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|
