|
چای تلخ
|
||

از پلک هایم
آویزان می شود
شبی که بی تو گذشت
بیدار خواب ها
پروخالی ام می کنند
درامتداد خطی مستقیم
وودکا
با طعم تردش
تاب می خورد
توی ذهنم
داغ می کنم
دست ام را
نه
پشت دست ام
از این به بعد
آن سوی این خطوط بلند
بلند نامعلوم
سرفه ای است
صدای گرفتۀ مردی
که «دوست دارم ات»
بغض می کنم
«لطفا بخند»
می خندم
«مواظب خودت باش»
-هستم
«به دیدن ام بیا»
-می آیم
آنسوی این خطوط بلند
بلند نامعلوم
سرفه ای است
صدای گرفتۀ مردی
که دوست دارم اش...tibi
|
|