|
چای تلخ
|
||
دست ودلم
به کاری نمی رود !
از لبان تردت
بوسه ای می خواهم
مرگ!
حکایتی است!
هر بار که به هم می رسیم
ترک های تازه ای
روی پوست ام می روید
و فکر می کنم :
مگر من چند قدم ام ؟چند قدم؟...tibi
می خواست به فریب ها خاتمه دهد.به جنگل رفت.جنگل پر از گرگ بود.
به شهر پناهنده شد. شهر درنده تر از جنگل بود. به خانه آمد.تاریکی و
تنهایی زیرزمین صدایش زدند. حلقه چاه را ندید......حالا، مدت هاست
که مرده و چیزی فریب اش نمیدهد.
|
|