تبليغاتX
................973.................
 
 

 

حکایتی است!

هر بار که به هم می رسیم

ترک های تازه ای

روی پوست ام می روید

و فکر می کنم :

مگر من چند قدم ام ؟چند قدم؟...tibi

  نوشته شده در  86/04/10ساعت 13  توسط آرزونوری.ی  | 

 

می خواست به فریب ها خاتمه دهد.به جنگل رفت. جنگل پراز گرگ بود.

به شهر پناهنده شد.  شهر درنده تر از جنگل بود.به خانه آمد .تاریکی و

تنهایی زیرزمین صدایش زدند. حلقه چاه را ندید......حالا ، مدت هاست

که مرده و چیزی فریب اش نمیدهد.

  نوشته شده در  86/04/07ساعت 0  توسط آرزونوری.ی  | 
 

همیشه دیر می رسیم

همیشه مرگ

سایبان لحظه های ماست...

  نوشته شده در  86/04/06ساعت 0  توسط آرزونوری.ی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM