تبليغاتX
چای تلخ
 
چای تلخ
 
 
 

دست ودلم

به کاری نمی رود !

از لبان تردت

بوسه ای می خواهم

مرگ!

 |+| نوشته شده در  ساعت 19  توسط آرزونوری.ی  | 

حکایتی است!

هر بار که به هم می رسیم

ترک های تازه ای

روی پوست ام می روید

و فکر می کنم :

مگر من چند قدم ام ؟چند قدم؟...tibi

 |+| نوشته شده در  ساعت 13  توسط آرزونوری.ی  | 

می خواست به فریب ها خاتمه دهد.به جنگل رفت.جنگل پر از گرگ بود.

به شهر پناهنده شد. شهر درنده تر از جنگل بود. به خانه آمد.تاریکی و

تنهایی زیرزمین صدایش زدند. حلقه چاه را ندید......حالا، مدت هاست

که مرده و چیزی فریب اش نمیدهد.

 |+| نوشته شده در  ساعت 0  توسط آرزونوری.ی  | 
 

همیشه دیر می رسیم

همیشه مرگ

سایبان لحظه های ماست...

 |+| نوشته شده در  ساعت 0  توسط آرزونوری.ی  | 
 
  بالا