تبليغاتX
چای تلخ
 
چای تلخ
 
 
 

هيچ پرنده اي
خيال در آغوش كشيدنت را ندارد
بازوان خشكت را ببند
مترسك.

(چاپ شده در يه جایی)....کاری از امید نوری .ی

 |+| نوشته شده در  ساعت 13  توسط آرزونوری.ی  | 

Go to fullsize image

پرسیم:از صورفلکی چه می دانی؟

گفت :خیلی چیزها. اینکه بوده اند هستند وخواهند بود.

 |+| نوشته شده در  ساعت 15  توسط آرزونوری.ی  | 

تمام روزهای فصل

راه می روم یکریز

دیر فهمیده ام آری

از تو     مرا     گریزی نیست...(چاپ شده هفته نامه چلچراغ)

 |+| نوشته شده در  ساعت 15  توسط آرزونوری.ی  | 

گفتم معتاد شده ام.

دو روز بعد چندتا بروشور برایم آورد: بروشور انجمن معتادان گمنام .بعد محتاطانه پرسید: کسی که

 نمیداند؟ گفتم نه.سرش را تا جایی که می توانست خم کرد و گفت:چی؟معتاد چی شدی؟ گفتم

 «معتاد تو ! باز هم برایم بروشور می آوری؟»

 |+| نوشته شده در  ساعت 12  توسط آرزونوری.ی  | 

بگذار نگاهت کنم

پشانی تو بلند است

دست من کو تاه!

 |+| نوشته شده در  ساعت 16  توسط آرزونوری.ی  | 

درخت

درشاخه هایش

به بن بست می رسد

من

در بازو انت...tibi

 |+| نوشته شده در  ساعت 23  توسط آرزونوری.ی  | 
 

بر متروک ترین ایستگاه اتوبوس

در خیابانی که هیچ عابری ندارد

درخت بید

سایه انداخته

می نشینم

با این که می دانم

جایی از تابستان

چشم به راه من ایی!...tibi

 |+| نوشته شده در  ساعت 12  توسط آرزونوری.ی  | 

چگونه خرس نباشم

وقتی لب ات

کندوی عسلی است

بدون زنبور.....tibi

 |+| نوشته شده در  ساعت 0  توسط آرزونوری.ی  | 
Go to fullsize image

حرف که می زنیم

قفسی می شود

با میله های محدب!

 |+| نوشته شده در  ساعت 15  توسط آرزونوری.ی  | 

رو یا های کوچک و محقرت

وبال گردن من شده اند

یاد گرفته ام

بی هیچ منتی

               از تو سرودن را

لبان عنابی رنگ ات

       وقتی به خنده می شکفد

               هیچ دروغی در آن ها نیست 

چشمانت

با مژگانی به سیاهی بخت من

و بلندای روزهای ندیدن ات

زیبایی ناسروده ای هستند

              مبرا کننده تو

                     از هر نگاه معصیت آلوده ای

نمی دانم!

انسان با این همه زیبایی

چگونه می تواند

 محرابی آلوده بیافریند

محرابی چنان که تو

از رویاهای کوچک و محقرت

از چشمان سیاه و مژگان بلندت!...(چاپ شده هفته نامه دانشجویی چاربرگ)

 |+| نوشته شده در  ساعت 14  توسط آرزونوری.ی  | 

لحظه

و جهان

همان لحظه ای است

که بین من و تو

فاصله می افتد

چقدر سخت است

بریدن از نگاهت

           و گذشتن

                  گذشتن

                        گذشتن...tibi

 |+| نوشته شده در  ساعت 22  توسط آرزونوری.ی  | 
 

تیشه

بستند بیستون را

دستان پست و کوتاه

دیگر نمی توانی

 فرهاد را ببینی

بگذر از این بیابان

فرهاد کش زیاد است

دیشب خودم شنیدم

شیرین به تیشه می گفت:

فرهاد مرده باشد  

فرهاد کش سلامت!....(چاپ شده ـ فصل نامه دانشجویی شاهو)

 |+| نوشته شده در  ساعت 1  توسط آرزونوری.ی  | 

 افتاده عکس ماه

ـ واژگونه ـ

به روی آّب

لبخند مهربان تو یادم نمی رود...(چاپ شده هفته نامه چلچراغ)

 |+| نوشته شده در  ساعت 10  توسط آرزونوری.ی  | 
Image Preview

آفتاب

آنچه بر شانه های این قوم می رود

استخوان های خشکیده من است

وامانده از

هجوم کرکس ها!

گفتند:

دریغشان می آید

مشت خاکی

که بعد از مرگ

اندام برهنه ام را بپوشاند

گفتند:از آب

             و باد

                و آفتاب

محرومم می کنند

و ندانستند

نخواستند بدانند

آفتابی بود

آنچه سالیان سال

بر شانه ها و دست هایشان می رفت.....(چاپ شده -هفته نامه دانشجویی چاربرگ.تقدیم به استاد علی محمدی)

 

 |+| نوشته شده در  ساعت 0  توسط آرزونوری.ی  | 

 

اعدام

چوبه داری بساز

 از لبخندت

و اعدام ام کن!

در سایه روشن این شهر

که هر خط

بندی است

هر بند

 طنابی

بالاتر

بالاتر

بالاتر از مرگ تابم بده...(چاپ شده-هفته نامه دانشجویی چهاربرگ)

 |+| نوشته شده در  ساعت 23  توسط آرزونوری.ی  | 

Go to fullsize image

دوئل

زمین مجاور

دو مرد تکراری

شبیه حس تنازع. نبرد .ویرانی

عبور دخترکی روی سطح سیمانی

نگاه ابری یک مرد

مرد قربانی(!)

فرود تیشه سنگی

سکوت یک جلاد

همیشه قصه همین است

مرگ یک فرهاد........(چاپ شده در ویژه نامه دانشجویی جعد گیسو)

 

 |+| نوشته شده در  ساعت 17  توسط آرزونوری.ی  | 

 

دنبالت دویدم

با این که گفتی:

پدرانت

جد اندر جد

سلاخ بوده اند 

شانه به شانه بودن با تو

رفتن در آستانه ساتور است.....(چاپ شده-هفته نامه چلچراغ)

 |+| نوشته شده در  ساعت 16  توسط آرزونوری.ی  | 

Go to fullsize image

پیوست

پیوست شده ام آقا

به سرخی لبهایت

پیوست شده ام

حصارها

از سیاهی چشمهانت شروع می شود

به تلخی لبهایت ....

شهر بزرگ است آقا

آدم ها کوچک

آدم ها بزرگ

شهر کوچک

من اما

از هر طرف نرفته

به تو محدود می شوم

ازهرطرف نرفته....(چاپ شده - هفته نامه چلچراغ)

 |+| نوشته شده در  ساعت 11  توسط آرزونوری.ی  | 

Die See

هنوز

راه می روی

روی خط خط ای های پیراهن ام

اینطرف تر از سلسله اعصابم

هر جا که پایت برسد

و کفش هایت را می کشی... می کشی

هنوز

آنقدرها نرفته ای

که بگویم:

«دوستت ندارم.»

......(چاپ شده - هفته نامه د ا نشجویی)

 

 |+| نوشته شده در  ساعت 11  توسط آرزونوری.ی  | 

 

آخرین ستاره

 بر شانه های این شب بی ستاره

تشییع می شود

چه فرق میکند کجا

به هر حال

چشمهای توست که می چکد...(چاپ شده در هفته نامه چلچراغ)

 |+| نوشته شده در  ساعت 22  توسط آرزونوری.ی  | 

 

بیهوده سعی میکنی

این چای تلخ

با حبه قند کوچک ای 

شیرین نمی شود...(چاپ شده-هفته نامه چلچراغ)

 |+| نوشته شده در  ساعت 0  توسط آرزونوری.ی  | 
 
  بالا