چهار راه قصر
1) پیک تا پیک
نگاه ات می چرخد
پیک تا پیک
دور می شوی از من
چنان بدمست ام
که به گریه بیافم
چنان خراب
که آبادی های عالم
سبزم نکند
۲)پشت چراغ های قرمز
جدا می شوی از من
دستهای سردت
چهار راه قصر را
جهنم می کند
چنان بدمست ام
که به گریه می افتم
چنان خراب
که آبادی های عالم
سبزم نمی کند
مرا مرده فرض کن
چنان که مرده های هزارساله
وقتی اتوبوس
زودتر از بیداری دیگران
به شهر تو می رسد
و تو را
خواب ناز
در آغوش دارد
بی آن که بدانی
کسی برای تو می گرید
بی آن که بدانی...
مرا مرده فرض کن
وقتی توی صندلیهای وولو فرو می روم
و های های گریه ام
لای پرده ها می وزد
وقتی اتوبوس
از این شهر
تا آن شهر
می بردم
بی آن که بدانم
کجا گریسته ام
بی آن که کسی بداند
چرا می گریم
مرا مرده فرض کن
وقتی طعم تلخ ات
تا ابد
زیر دهانم می ماند
و قلب ام
تیر می کشد تا تو
تیر می کشد تا ...
... شعری از برادرعزیزم امید نوری
تو را که پرنده کوچک شادی بزرگ من ایی
رو به سوی پروازهای بی نهایت
تو را و دستانت را
که آشیان غم من اند در بی پناهی کوچک ام
تو را و نگاهت را
که اشتیاق سرشار زیبایی هاست
و جهان را به درون ام تراوش می کند
تو را و تو را
ای ترانه کوچک آزادی من
دوست دارم!
این روزها
نه مثل خون تو سرخ
نه گرم
نه شیرین
این روزها...
به انار فکر میکنم!
سنگفرش کوچه را
با خون تو شسته اند
قطره های خون ات
دانه های انار است
نه مثل خون تو سرخ
نه گرم
نه شیرین
چیزی که روی گونه ام
جا باز می کند
می لغزد
می رود...
کم است
اگر تا قیامت گریه کنم .
می آیی
با چشمانت
از انتهای شهر: تاریک تر
و لبهایت
تا هر چه حرف مبهم
سرنوشت مرا
تاب می خورد
نگو!
نپرس!
شهاب سنگ ها
به زمین نرسیده
تمام می شوند
قلب من اما
شعله ور است
- زنده زنده-
شعله ور
و هیچ وقت
به زمین نمی رسد
کلنگ می زنند و انباشت می کنند
ته مانده های مرا
روی من
کدام فصل خواهد آمد
کدام فصل
که خاک
بوی مویه های تو را می دهد.
.....تقدیم به ی.م
از تشییع جنازه می آیم
نه مگر تو را در من
مرا در تو....
پدرم
حاشیه فنجان ها را
راه می رود
بی وقفه
من از سفری می آیم
که آمدنی ندارد
خودم را فریب می دهم
«همه چیز بستگی دارد
اینکه چقدر
توی فنجان ات
جا باز می کنم»
چرا دروغ بگویم؟
چرا؟
من
پشت این میزها
همانقدر به بن بست رسیده ام
که تو
توی فنجان قهوه ام
بوده ای-نبوده ای
همانقدر به بن بست رسیده ام
که پدرم
حاشیه فنجان ها را
راه رفته_نرفته
خودم را فریب می دهم
خودم را...
نه حوا بود
نه آدم
سیب اما بود
وسیب ها
همیشه ممنوعه اند
می گفتم می آیی و می مانی
می گفتم
دست ات
و لبخندت
هموارۀ من خواهد بود
غافل بودم از جاذبه زمین
که سیب را
قبل از دست ات
قبل از نگاهت
چیده بود....
وممنوعه ها
فقط برای ما ممنوعه اند
فقط. !
روح من
تصاحب شده است
با لبخند مردی
که تن ام را
از همه چیز
تنها تن ام را....
برای فصل جفت گیری می خواهد.
بی شک
انجماد می آید
تو را و مرا...
آفتاب می افتد از بالا
تاریکی
زاده می شود
درسربرگ شاخه ها
در رگ های منجمدشده آدم ها
در اعماق قلب ام...
منجمد می شوم
در همان لحظه ای که خنده ات
آزادانه پرواز می کند
و از بالای سرم
به آینده ات می نگرد
به معشوقه هایی که خواهی داشت
دخترکان جوان
زنان بیوه...
می شکنم
در تن فرسوده و لاغری
که چند هزار سال
پیرتر از لبخند توست
و هزاران هزارسال
دورتر از
قهوه ای چشم هایت...
زل می زنم
به آکواریوم ماهی ها
از هزار و یک رنگ
که تقلا می کنند
و چشم های تو
به دنبال آن ها روان است
روان است
روان است
از گندم زارها که می گذرم
دست ام به خوشه هاست
دلم با تو
از خیابان که می گذرم
یاد تو با من است
چشم ام به چراغ راهنما
راه که می روم با من ای
تندتر از من قدم برمی داری
کندتر از من
به رسیدن منتهی می شوی
در خیابان که پا می گذارم
چشم های تو پیاده روها را طی می کند
هرچه تندتر می روم
تو کندتر می شوی
رسیدن انگار
در تقدیر ما نیست
چقدر دور
چقدر دور است راه
وتو
چقدر خسته ای از من
فراتر از این
نمی توانم باشم
با پاهایی برهنه
با دست هایی خالی
درجهانی تاریک
در جهانی سرد
در جهان غروب های بی انتها
سپیده دم های بی طلوع
فراتر از این نمی توانم…
نه پل های عابر پیاده
نه جاده ها
نه باریکه راهها
هیچ کدام
به رسیدن نمی انجامد
همه دور باطلی است
که مرا
دور سرم
می چرخاند
دور این همه درخت
که بیهوده روئیده اند
این همه خانه
که ویران ازسعادتند
این همه ابر
که بی باران بی باران
تا سرانجام خود
سراسیمه اند
نمی دانم!
روزها کوتاه شده اند
یا عمرها
نمی دانم
دست های تو خالی اند
یا چشم های من!
به دوست ام: دریا
پیشانی نوشت ما را کسان دیگری نوشتند
کسانی که پیشانی نوشتن نمی دانستند
تو صورتگر صورتک ها شدی
من شاعر ویرانی ها
-هر روز-
یک مانی در تو تکفیر شد
حلاجی در من شکست
-پیوسته-
فرو ریختیم
و افتادیم
آنقدر که از ترس این هزارخدا
-بی هیچ فکر تازه ای-
بت ها را سرودیم
بت خانه ساختیم
...... مرداد 81
وارونه افتاده بودم
و ابتدای جهان گم شده بود
دست و پا می زدم
برای رسیدن
بی آن که بدانم
بیهوده
بیهوده
بیهوده می کوشم
بستری بود جهان
نه به وسعت دست هایم
و خوابگاهی
نه به وسعت خوابهایم
حتی شعر یاریم نمی داد
حتی....
پک می زنم
خودم را
وتوی صورت گنجشگ ها
درخت ها
وشهر
دود پس می دهم..
پیاده روها بیراهه می روند
و عابرین پیاده را
به جاهایی که نباید
می رسانند
پس می زنم
تو را
از ذهن ام
از خیال یک سقف
که بالای سر ما باشد
و چتری در باران...
پس می زنم
تو را
با چشم هایت
که آرامش آنها
ابتدای نا آرامی است
به قعر برمی گردم
به جهانی که تو را
از کانون آن برداشته اند
به جهانی که روزشمارها
بی امید دیدارت
ورق می خورد....
و قصه شد تمام
ماه مال تو!
از این به بعد
من فقط
به چشم های بسته اعتماد می کنم
به دوست ام....که نیست.
بخواب خرگوش!
جنگل سکوت می کند
برای تو...
کلیک می کنم
گم شده از جهان
روی نام تو
که بن بست ایست
با علامتی زرد
فیلتر! .....
زبان خدا را درز گرفته ام
بعد از این
هیچ آیه ای
تطهیرم نمی کند
«چهارمترکفن ات باشد »
این جمله را مردی گفت
وقتی نگاه اش نکردم
وقتی گذشتم
وراه
تا بی انتها
باز بود.

چند چراغ قرمز تا تو؟
رسیدن به لبخندی
که سبز سبزم می کند...
جهان را اندازه می کنم
با قدم هایم
چهارده
سیزده
دوازده
…
از این جا
تا آن جا
فاصله ای
که به تو ختم می شود
و نگاه ام
به سمت تو می آید
خودت را عقب می کشی
جهان ام بزرگ تر می شود
به اندازه چند قدم
که دلتنگتر می شوم
دورتر می شوم.
جهانی در من است
ومن...
درجهانی
تنها(!)
امتداد کدام خیابان
مارا به هم می رسا ند؟

از پلک هایم
آویزان می شود
شبی که بی تو گذشت
بیدار خواب ها
پروخالی ام می کنند
درامتداد خطی مستقیم
وودکا
با طعم تردش
تاب می خورد
توی ذهنم
داغ می کنم
دست ام را
نه
پشت دست ام
از این به بعد
آن سوی این خطوط بلند
بلند نامعلوم
سرفه ای است
صدای گرفتۀ مردی
که «دوست دارم ات»
بغض می کنم
«لطفا بخند»
می خندم
«مواظب خودت باش»
-هستم
«به دیدن ام بیا»
-می آیم
آنسوی این خطوط بلند
بلند نامعلوم
سرفه ای است
صدای گرفتۀ مردی
که دوست دارم اش...tibi

توی حلق ام
چوبه های دار
آویزان مانده اند
تصمیم گرفته ام بمیرم
یکراست
میدان کاج
بلوار دریا
خودم را
دار بزنم
با چه بهانه ای بمانم
تو را از من گرفته اند
بیرون از من
اقیانوس
نه به آب ها راه دارد
نه به خشکی ها.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|