|
چای تلخ
|
||
جهان را اندازه می کنم
با قدم هایم
چهارده
سیزده
دوازده
…
از این جا
تا آن جا
فاصله ای
که به تو ختم می شود
و نگاه ام
به سمت تو می آید
خودت را عقب می کشی
جهان ام بزرگ تر می شود
به اندازه چند قدم
که دلتنگتر می شوم
دورتر می شوم.
جهانی در من است
ومن...
درجهانی
تنها(!)
امتدادکدام خیابان
مارا به هم می رسا ند؟

از پلک هایم
آویزان می شود
شبی که بی تو گذشت
بیدار خواب ها
پروخالی ام می کنند
درامتداد خطی مستقیم
وودکا
با طعم تردش
تاب می خورد
توی ذهنم
داغ می کنم
دست ام را
نه
پشت دست ام
از این به بعد
آن سوی این خطوط بلند
بلند نامعلوم
سرفه ای است
صدای گرفتۀ مردی
که «دوست دارم ات»
بغض می کنم
«لطفا بخند»
می خندم
«مواظب خودت باش»
-هستم
«به دیدن ام بیا»
-می آیم
آنسوی این خطوط بلند
بلند نامعلوم
سرفه ای است
صدای گرفتۀ مردی
که دوست دارم اش...tibi

توی حلق ام
چوبه های دار
آویزان مانده اند
تصمیم گرفته ام بمیرم
یکراست
میدان کاج
بلوار دریا
خودم را
دار بزنم
با چه بهانه ای بمانم
تو را از من گرفته اند
بیرون از من
اقیانوس
نه به آب ها راه دارد
نه به خشکی ها.
فریب خورده ام
اینک یک زن ام
حفره ای
که رویای تمام مردها
به آن ختم می شود
دست ودلم
به کاری نمی رود !
از لبان تردت
بوسه ای می خواهم
مرگ!
|
|